تاریخ گواه است… تقدیم به 35-مین سالگرد استقلال دولتی جمهوری تاجیکستان
اخبار مرتبط
دوشنبه، 05.05.2026. /”خاور”/. وقتی کسی پا بر خاک مقدس کوهسار تاجیکستان میگذارد، گویی روحش از بند زمان رها میشود. کوهها – این ستونهای همیشه حاضر آسمان و این شمعهای جاودانه فروزان – ساکت نیستند. آنها با زبان سکوت خود سخن میگویند، در سکوت خردمندانه خود داستان میگویند. رئیس جمهور کشورمان به این واقعیت میاندیشد که هزاران سال قبل سواره نظام و پیاده نظام اسکندر مقدونی، ارتش خشن و فاجعهبار قتیبه، سربازان وحشی و خونخوار چنگیز خان و دهها ژنرال و مرد مسلح حریص و نگون بخت، خاک مقدس سرزمین ما را لگدمال کردهاند و ویرانهها، رودخانههای خون، شهرهای سوخته و ویرانه و کتابخانههای پوشیده از خاکستر را به جا گذاشتهاند. او به این میاندیشد که چگونه تاجیکان، در سیر تاریخ، در آشوب و تراژدیهای خونین زندگی روزمره، با تکیه بر زبان و فرهنگی غنی، سرشار از جوهره معنویت والا، حیات جاودان یافتهاند.
در آغوش کوهها، در میان قلههای استوار و باشکوه، پرندهای از خیال بالهای خود را میگشاید.
از مرز امروز و فردا عبور میکند، از میان قرنها پرواز میکند و به جایی میرسد که تاریخ با آتش و خون، با اشک و امید نوشته شده است.
اینجا زمین نفس میکشد.
اینجا سنگها خاطره دارند.
اینجا باد نه تنها میوزد – فریاد گذشته را برای ما به ارمغان میآورد.
اگر دلی داشته باشی، خواهی شنید: صدای شمشیرها، نالههای قهرمانان و دعای مادران را…
در چنین لحظات، در چنین اوجی، پیشوای ملت، امامعلی رحمان نیز در اندیشهای عمیق فرو میرود. او نه تنها به جادهها، بلکه به سرنوشت ملت نیز مینگریست. هر قدم او مانند صفحهای از تاریخ است، هر نگاه او مانند پرسشی ابدی: از کجا آمدهایم و به کجا میرویم؟
قلهها در پرتوهای خورشید صبحگاهی میسوزند – سرخ، طلایی، زنده. گویی با خون پاک قهرمانان رنگ گرفتهاند. گویی هر قطره خون به نور تبدیل شده و امروز در افق میدرخشد.
در این نور، در این شکوه، نمادی از گذشته پدیدار میشود. صدای پای لشکریان شنیده میشود. این یورش اسکندر مقدونی است. این طوفان وحشتبار چنگیزخان است. این آتش ویرانگر قتیبة بن مسلم است.
آنها آمدند – با شمشیر، با حسادت و خشم، با نفرت.
آنها شهرها، کتابها، رویاها را سوزاندند.
اما آنها نتوانستند یک چیز را نابود کنند: روح را.
روح ملت – مانند کوه – نمیشکند.
روح ملت – مانند خورشید – پنهان نمیماند، میدرخشد.
در آن لحظه، چهره زرتشت از میان نور پدیدار میشود – مردی که آتش را نماد پاکی قرار داد و بشریت را به راه نور هدایت کرد.
او سه کلمه گفت، اما آن سه کلمه دنیایی معنا داشت:
پندار نیک.
گفتار نیک.
کردار نیک.
و این کلمات مانند ستارگان در آسمان معنویت ملت میدرخشند – نه برای یک قرن، نه برای یک هزاره، بلکه برای همیشه.
آنگاه، در این صحنهی نور، صدایی از خنجر تاریخ برمیخیزد.
این صدای رودکی است که با سخنان شیرین خود دلها را بیدار میکند.
این نفس گرم فردوسی است که ملت را از نابودی نجات میدهد.
این اندیشهی روشن ابوعلی ابن سینا است که تاریکی را به نور تبدیل میکند.
آنها شمشیر نداشتند – اما جهان را فتح کردند.
آنها ارتش نداشتند – اما ابدیت را فتح کردند.
و ناگهان، مانند طلوع خورشید، تصویر اسماعیل سامانی پدیدار میشود.
او فقط پادشاه نیست – او آرمان است.
او دولت نیست – او روح است.
او زبان را احیا کرد، ملت را متحد کرد، وحدت را پایه و اساس دولت قرار داد.
او نشان داد که قدرت واقعی در قلب، در عدالت، در عشق است.
صدای او هنوز از سپیده دم قرنها به گوش میرسد:
“من با شما هستم… تا ابد!”
در پاسخ، از میان کوهها، از دل رودخانهها، از اعماق زمین، صداهای دیگری برمیخیزد: اسپیتامن، تیمورملک، ابومسلم، مقنع، تیمورملک…
آنها مانند آتش شعلهورند، مانند رعد غرش میکنند:
– به سوی نبرد!
– به سوی آزادی!
– تا آخرین نفس!
حتی در تاریکترین روزها – در زمان فتوحات چنگیز – وقتی جهان به خاکستر تبدیل میشد، یک چیز زنده ماند: سخن!
سخنی که در آتش نمیسوزد.
سخنی که آن را شمشیر نمیبرد.
سخنی که ملت را زنده نگه میدارد.
امروز سخن به جاده تبدیل شدهاست.
به پل تبدیل شدهاست.
به حلقهی اتصال تبدیل شدهاست.
این احیای جاده ابریشم است.
جادهای که نه تنها شهرها، بلکه قلبها را نیز به هم متصل میکند.
جادهای که نه تنها کشورها، بلکه تمدنها را نیز به هم نزدیک میکند.
امروز، با عزم امامعلی رحمان، این بزرگراه دوباره زنده شده است.
او گویی نبض استقلال را با دست خود میآزماید – تا باور کند که زنده، قوی و جاودانه است.
او میداند: تاجیکستان میتواند.
او باور دارد: تاجیکستان قادر خواهد بود.
و امروز قلهها حتی درخشانتر میدرخشند.
آنها نه تنها از نور خورشید، بلکه از نور امید…
از نور وحدت…
از نور صلح…
تاجیکستان
صلح
وحدت
و این سخنان فقط صدا نیستند – اینها ضربان قلب هستند.
صلح – مانند خورشید، هر صبح طلوع میکند.
وحدت – مانند کوهها جاودانه پابرجاست.
و تاجیکستان – مانند قلب – پیوسته میتپد.
سپیده دم دیر دمیده بود، اما نور هنوز کاملا به زمین نیفتاده بود.
قلهها مانند نگهبانان خاموش بین نور و سایه ایستاده بودند.
او تنها بود.
قدم به قدم از مسیر تنگ بالا میرفت.
هیچکس با او نبود، اما احساس میکرد که تنها نیست.
گویی کسی او را تماشا میکرد. گویی خود زمان همراهش بود.
این مرد امامعلی رحمان بود.
اما امروز او نه به عنوان یک رهبر، بلکه به عنوان یک انسان – با تمام سوالاتش، با تمام نگرانیهایش – قدم گذاشته بود.
او ایستاد.
به قلهها نگاه کرد.
“آیا موفق شدم؟” – سوالی در قلبش طنینانداز شد.
“آیا این مسیری که انتخاب کردم، مسیر درست است؟”
باد شدیدتر شد.
انگار که پاسخی میآورد.
اما پاسخ هنوز مشخص نبود.
او چشمانش را بست.
و ناگهان همه چیز تغییر کرد.
صدای سم اسبها.
نبرد.
فریاد.
او خود را در وسط بیابانی یافت، لشکری که از دور نزدیک میشد.
– من اسکندر مقدونی هستم!
صدای خودخواهانه بود.
قهرمان به او نگاه کرد.
“این هم یک انسان است… اما با رویای فتح جهان…”
صحنه شکست.
آتش. فریاد.
– من چنگیز هستم!
شمشیرها برق زدند. خون جاری شد.
قهرمان قلبش را با دست گرفت.
“چرا زندگی اینقدر بیرحم است؟”
(چیزی در درونش شکست.) او تکان خورد.
– زیرا انسان انتخاب میکند…
صدا آرام بود.
او رو برگرداند.
مردی در مقابلش ایستاده بود – درخشان، آرام.
– من زرتشت هستم.
– پس آیا راه دیگری هم هست؟ – پرسید او.
وجود دارد. اما دشوار است.
چی راهی است؟
سه کلمه از آتش در هوا نوشته شدند:
پندار نیک.
گفتار نیک.
کردار نیک.
قهرمان آرام شد.
اما در دلش گفت:
“آیا این راه امروز هم امکان پذیر است؟”
صدای موسیقی بلند شد.
– اگر انسان این فرموده را فراموش نکند…
این بار رودکی سخن می گفت.
– سخن میتواند جهان را تغییر دهد.
– اما آیا سخن کافی است؟ – قهرمان با تردید پرسید.
– اگر به قلب برسد – بله.
پس از او، فردوسی جلو آمد:
– ملتی که خود را بشناسد و تاریخ خود را فراموش نکند، گم نخواهد شد.
و ابوعلی ابن سینا افزود:
– و ملتی که میاندیشد – شکست نخواهد خورد.
قهرمان سرش را پایین انداخت.
اما ترس دیگری در قلبش بود:
“اگر مردم پراکنده شوند چه؟”
ناگهان، نور همه جا را فرا گرفت.
چهرهای باشکوه از میان آن پدیدار شد.
– من اسماعیل سامانی هستم.
قهرمان احساس کرد که در مقابل چهره تاریخ ایستاده است.
– اسماعیل گفت: “من هم در همین وضعیت بودم”.
– پراکندگی… ناامیدی…
– و تو چه کار کردی؟
– من وحدت ساختم.
– چگونه؟
– با اعتماد به نفس. اول از همه – به خود.
این سخن مثل صاعقه به او اصابت کرد.
صدای نبرد دوباره بلند شد.
– به نبرد!
اسپیتامن. تیمورملک.
آنها می جنگیدند – نه برای پیروزی، بلکه برای افتخار و شرف.
قهرمان چشمانش را بست.
“آیا من به اندازه آنها ثابت قدم هستم؟”
سکوت…
دو صدا در درونش میجنگیدند:
– “تو باید به راهت ادامه بدهی”.
– “اما اگر اشتباه کنی…”
– “اگر اشتباه نکنی چه؟”
او نفس عمیقی کشید.
چشمانش را باز کرد.
دوباره همان کوهها. همان صبح.
اما متفاوت.
او دیگر تنها نبود.
در قلبش امیدهای بود و در گوشهایش صداهای.
او به آرامی با خود گفت:
– مسیر آسان نیست… اما مسیر درست است.
او قدم به جلو برداشت.
این بار با اعتماد به نفس.
جادهها در پایین باز میشدند.
پلها ساخته میشدند.
این احیای جاده ابریشم بود.
اما مهمتر از جاده، اعتماد به نفس بود.
امامعلی رحمان به قلهها نگاه کرد.
حالا دیگر هیچ سوالی در نگاهش نبود.
این پاسخ بود.
خورشید طلوع کرد.
قلهها مانند آینه میدرخشیدند.
و گویی بر آنها حک شده بود:
تاجیکستان
صلح
وحدت
و در قلبش – آرامش.
آرامش پس از انتخاب درست.
راه ادامه داشت
مسیری ساخته شده از سنگهای خاموش و خاطرات گویا.
هر قدم – گویی بر سطح تاریخ گذاشته می شد.
هر نفس – گویی از اعماق قرنها میآمد.
امامعلی رحمان در این مسیر تنها نبود، اگرچه محیط اطراف آرام به نظر میرسید.
صداهایی میآمد.
صدای مردم. صدای تاریخ.
صدای اتحاد!
او بارها با این وضعیت روبرو شده بود.
هر سفر به گوشه و کنار میهن برای او فقط یک سفر نبود – بلکه گفتگوی آرام با ملت بود.
او شتاب می کرد تا به چشمان مردم بنگرد، اسرار پنهان را در سکوتشان بخواند، صدای قلبها را بشنود – صدایی که نه همیشه از زبان بیرون میآید.
قلهها پیش رو بودند – بدخشان، زرافشان، حصار، رشت، ختلان…
آنها مانند شعلههای در آفتاب صبحگاهی میدرخشیدند.
او به آنها نگاه کرد…
و ناگهان احساس کرد که این یک نور معمولی نیست.
“این نور از کجا میآید؟…” – در قلبش پرسید.
و پاسخ گویی از خود کوهها آمد:
– از فکر…
– از خون پاک…
– از آرمان…
به نظر میرسید چشمانش چیزی را روی قلهها میخوانند.
“این تاریخ است…”
صحنهها در ذهنش زنده شدند.
ارتشها… جنگ… آتش…
فریاد اسکندر مقدونی، طوفان وحشتبار قتیبه بن مسلم، غرش خونین چنگیز…
آنها آمدند.
پایمال کردند.
سوختند.
شهرها به خاکستر تبدیل شدند.
کتابخانهها به دود تبدیل شدند. زمین و زمان به رودخانه خون تبدیل شد.
او نفس عمیقی کشید.
“چه چیزی باقی میماند؟”
سوال سختی بود.
و پاسخ… زیاد طول نکشید.
– زبان.
– فرهنگ.
– روح.
او چشمانش را بست.
“پس این چیزی است که ما را نگه داشته است…”
در آن لحظه، تصویر پیرمردی در ذهنش ظاهر شد.
از سر تا پا نور.
در دست – قلم.
و بر بلندی قلهها نوشت…
با حروف نور.
زرتشت.
او می نوشت – نه بر سنگ، بلکه بر زمان:
کردار نیک.
گفتار نیک.
پندارنیک.
این کلمات مانند رعد به قلبش اصابت کرد.
– “آیا هنوز این را به یاد داریم؟..
– “با خود زمزمه کرد.
زرتشت گویی به او نگاه کرد:
– اگر فراموش کنید – گم خواهید شد.
– و اگر نگه داریم؟
– “آنگاه جاودان خواهید ماند.
سکوت کوهها پاسخ او را تأیید می کرد.
باد شدیدتر شد.
به نظر میرسید در آن صدای دیگری در هم آمیخته شده است – از اعماق قرنها.
صدایی که داستانی را روایت میکرد…
صحنهی دیگری در ذهنش جرقه زد: آتشکده… کتاب… ترس و حیرت…
عالم پناها…
– صدای که انگار از اعماق قرنها، از زیر خاکستر زمان، با لرزشهای پنهان تاریخ میآمد.
– ما کتابی بزرگ را در آتشکده پیدا کردیم. بگو با آن چه کنیم؟
اسکندر که در اوج غرور پیروزی خود ایستاده بود، سرش را کمی بالا آورد.
نگاهش سرد اما پر از شک بود:
– آن کتاب چیست؟
– روی دوازده هزار پوست گاو با صفحات طلای، با حروف طلای نوشته شده است…
لحظهای سکوت. گویی خود زمان نفسش را حبس کرده بود.
– آیا این همان “اوستا” نیست که شهرتش در سراسر جهان پخش شده است؟..
– بله، عالمپناهم… همان است.
سایهای از فکر بر چهرهی اسکندر نقش میبندد، اما به سرعت توسط غرور سرکوب میشود.
– کتاب مقدس آریاییها…
– با لحنی سرد و خشمگین میگوید.
– آیا کشوری که قرار است تابع من شود، شایسته چنین گنج بزرگی است؟
سپس، با صدایی که مانند تیغه شمشیر برّنده است، دستور میدهد:
– نسخههای “اوستا” را آتش بزنید! آتشکده هارا با خاک یکسان کنید!
و آن روز، برای اولین بار در تاریخ بشر، کتابها مانند دشمنان سوختند…
آتشی که باید گرمای زندگی میبخشید، به خاموشکننده خرد تبدیل شد.
اسکندر به شعلهها نگاه کرد – خاموش، اما در اعماق نگاهش بیقراری پنهانی وجود داشت.
ناگهان، صدای ولولهای از گوشهای بلند شد.
سرود سغدی، آرام و مغرور، فضا را پر کرد – سرودی که نه از ترس، بلکه از اراده آزاد برمیخاست.
– آنجا چه اتفاقی میافتد؟ – با نگرانی میپرسد.
– سی سغدی سرکش به قتلگاه برده میشوند.
آنها… به سرودخانان میروند.
– سرودخانان؟!..
این کلمات مانند گلولهای قلب اسکندر را سوراخ کرد.
او لرزید.
شاید برای اولین بار متوجه شد: مردمی که با ترانه به استقبال مرگ میروند، شکستناپذیرند.
او ساکت ماند.
تنها پس از لحظهای، گویی خود را تسلی میداد، گفت:
– من صد و بیست هزار سغدی را از دم تیغ گذراندم… آیا آنها درس عبرت نگرفتند؟
اما خودِ سوال از پاسخ دادن امتناع ورزید.؟؟
فردا جنگ ادامه مییابد.
و اسکندر که به قدرت شمشیر باور داشت، دستور می دهد:
– نمایش “شاه ادیپ” را به سربازان برگزار کنید… بگذارید آنها نیروی تازهای بگیرند.
اما تاریخ با طنز پاسخ میدهد…
امروز، پس از هزاران سال، نوادگان آن سغدیان – تاجیکها – میتوانند بپرسند:
اسکندر، آیا میدانستی که روزی همان “شاه ادیپ” بدون دستور تو، به زبان تاجیکی، با روحی متفاوت، بر صحنههای ما زنده خواهد شد؟
آیا این پیروزی هنر بر شمشیر نیست؟
زیرا این تیغ نیست که یک ملت را تسخیر میکند، بلکه اندیشه است.
قهرمان چشمانش را باز کرد.
باز کوهها. بازصبح.
اما حالا او متفاوت بود.
او میدانست:
هر پیروزی، پیروزی نیست،
هر شکستی، شکست نیست.
او به قلهها نگاه کرد.
انگار خون اسپیتامن در آنها میدرخشید.
انگار صدایش هنوز طنینانداز بود:
– به نبرد! تا آخرین نفس!
قهرمان به آرامی گفت:
– ما فراموش نخواهیم کرد…
دیگر شکی در قلبش نبود.
فقط یک احساس وجود داشت – مسئولیت.
و یک راه – ادامه.
او یک قدم به جلو برداشت.
قلهها ساکت بودند…
اما اکنون او زبان آنها را میفهمید.
امامعلی رحمان در فراز کوه های درخشان به افق نگاه میکند.
قلهها در نور خورشید میدرخشند – گویی هر قطره از آن نور، قطرهای از خون اجداد است.
و در ذهنش، از دل کوه، صدایی برمیخیزد – صدای مردی که نامش مانند برق در تاریخ می درخشد:
– من اسپیتامن هستم!
صدای او مانند رعد است:
– ما دشمن را در سواحل آمودریا و زرافشان رها نخواهیم کرد! به قیام! به نبرد!
و به نظر میرسد که همه کوهها و درهها، همه رودخانهها پاسخ میدهند:
– درود بر اسپیتامن! به مبارزه تا آخرین نفس!
آتش جنگ شعلهور میشود. خون جاری میشود. کوهها سرخ میشوند…
اما خیانت – همیشه از درون میآید.
اسپیتامن به دست بیگانگان میافتد. سرش از بدنش جدا میشود…
اما نامش زنده میماند – مانند آتشی که هرگز خاموش نمیشود.
سالها میگذرد.
دولتها میآیند و میروند.
اما زمین – همان است. روح – همان.
فاجعه دیگری بر میخیزد.
این بار – از بیابانها.
من قتیبه هستم! – صدایی هولناک هوا را میشکافد.
همه چیز را در خون غرق کنید!
و دوباره تیغهها، دوباره آتش، دوباره گریه کودکان…
اما این بار نیز سکوتی وجود ندارد.
از اعماق تاریخ، صداهای برمیخیزند – مانند شمعهایی در تاریکی:
– من ابومسلم هستم!
– من سنباد هستم!
– من دیواشتیچ هستم!
– من مقنع هستم!
این صداها فقط نام نیستند – اینها فریادهای مقاومت هستند.
– دیواشتیچ، با زخمهای خونین، راه خود را به سمت سرگه زرافشان میرساند.
اما محاصره تنگتر میشود…
– او را سر میبرند.
اما آیا میتوان این صدا را خاموش کرد؟
– نام او مانند رعد در آسمان تاریخ باقی میماند.
و سغد – آن مشعل نور – اگرچه در آتش سوخت، اما خاکش هنوز گرم است.
امامعلی رحمان این صداها را میشنود – نه با گوشهایش، بلکه با قلبش.
زیرا تاریخ فقط گذشته نیست.
آن در خون ما، در نفس ما، در روح ما ادامه دارد.
پس از قرنها تحقیر و رنج، پس از گردباد قتلها و کشتارهایی که تقریبا دو قرن مانند ابری سیاه بر افق سرزمین ما سایه افکنده بود، ناگهان نوری در افق تاریک پدیدار شد.
این نور نه تنها روشنایی، بلکه امید نیز بود – امیدی که از قلب تاریخ میآمد.
در سپیده دم ماوراءالنهر و خراسان، نامی شروع به درخشیدن کرد، نامی که مانند خورشید بر قلبها میتابید:
– من اسماعیل سامانی هستم!
این صدا از اعماق قرنها برخاست، اما چنان زنده و قدرتمند بود که گویی امروز طنینانداز شده است:
– من زیر چرخ گردون زندگی کردهام، جنگیدهام، دولتی ساختهام که شکوهش دریا و خشکی را فرا گرفته است.
برای عدالت و صلح، برای وحدت، برای سعادت مردم، شمشیر خود را کشیدهام و جان خود را فدا کردهام.
هزار سال است که روح من آرام نگرفته است – همیشه در نبرد است…
صدای او پر از غرور است، اما در عین حال پر از درد:
– مرا فراموش کردند… به من توهین کردند… اما من دوباره برخاستم!
دوباره بر تخت غرور نشستم!
درود بر ملتی که مرا زنده کرد!
د رود بر دولتی که مرا به زندگی بازگرداند!
و گویی از قلههای ثابت تاریخ، با تمام شکوه خود ایستاده است:
– من بر تت سلطنت زبان و فرهنگی را نشاندهام که دامنههای خود را از سواحل دریای مدیترانه تا ارتفاعات هندوکش، از قفقاز تا خلیج فارس گسترده است. من با شما هستم – برای همیشه!
امروز، نوادگان اسماعیل سامانی، با نگاه به چهره باوقار و مغرور او با غرور و عشق کامل، از کلام شاعر لایق شیرعلی میخوانند:
بانگ جشن تاجیکان آید همی،
غلغل سامانیان آید همی.
بر دوشنبه – پایتخت تاجیکان،
تخت بخت تاجیکان آید همی.
ای دوشنبه، در کنارت روی تخت،
میر سامان جاودان آید همی.
از میان چند قرن اشک و خون،
پهلوان و قهرمان آید همی.
با نسیم بوی جوی مولیان،
بر حصار شادمان آید همی.
در این لحظه، منظره در ذهن امامعلی رحمان تغییر میکند.
گویی پردهای از چهره زمان برداشته میشود.
دو چهره بزرگ در برابر چشمانش ظاهر میشوند – دو نور روشنای: استاد عینی و آکادمیسین باباجان غفوروف.
آنها آرام اما پرمعنا صحبت دارند.
– باباجان، – میگوید استاد عینی با نگاهی متفکرانه، – هر بار که قلم به دست میگیرم، تصویر اسماعیل سامانی در مقابل چشمانم ظاهر میشود.
من مجذوب استواری او هستم…
غفوروف با لبخندی گرم پاسخ میدهد:
– استاد، شما امروز پرچم او را در دستان خود دارید. افکار شما ادامه همان مسیر است…
این سخنان آرام صدا میدهند، اما نبض تاریخ در آنها احساس میشود.
– اگر سامانیان وجود نمی داشتند… – عینی ادامه میدهد، – اگر اسماعیل ظهور نمی شد… چه کسی میداند امروز به چه زبانی صحبت میکردیم؟
– این سوال مانند سنگی در آب میافتد – حلقههای فکری گسترش مییابد…
– غفوروف میگوید: میخواهم حقیقت تاریخ را ثابت کنم. – تا جهان بداند تاجیکها چه کسانی هستند…
– حقیقت پنهان کردنی نیست، – استاد پاسخ میدهد. – حقیقت دیر یا زود آشکار خواهد شد.
صحنه دوباره تغییر میکند…
مردی جوان در ذهن امامعلی رحمان ظاهر میشود – لباس درویشی پوشیده، اما با نگاهی آتشین.
او در مقابل مقبره اسماعیل سامانی زانو زده است.
با صدایی دردناک میگوید: – جد بزرگم… به من قدرت بده!
شما که هستید؟
انگار پاسخ از اعماق تاریخ میآید.
من منتصر هستم… آخرین نواده تو… برای محافظت از نام تو می جنگم…
لحظهای سکوت…
سپس صدای اسماعیل، پر از تعجب و درد:
آیا دولت من… زوال یافته است؟..
– خیانت کردند… – میگوید جوان.
– از داخل…
این سخن مانند خنجری قلب را سوراخ میکند.
– وا دریغا!.. – فریاد اسماعیل آسمان را میلرزاند.
– آیا به همین دلیل آن دولت را تأسیس کردم؟!
و ناگهان، با شدت و غرور:
– قبر را باز کنید! من برمیخیزم! شمشیرم را بیاورید!
این دیگر فقط حرف نیست – این شورش روح است.
– منتصر، به تو امیدوارم! شعله دولت من خاموش نخواهد شد! ابدی است!
امامعلی رحمان به فکر فرو میرود.
او سعی میکند بفهمد: چه نیرویی یک جوان 24 ساله را به بنیانگذار دولت تبدیل کرد؟
چه رازی نام اسماعیل را پس از هزار سال زنده نگه داشت؟
پاسخ به تدریج در قلب روشن میشود:
روح خودشناسی بود.
ایمان به ملت بود.
قدرت بخشش و عدالت بود.
اسماعیل نه تنها یک پادشاه، بلکه خالق تاریخ نیز بود.
و امروز، در تاجیکستان مستقل، این روح دوباره زنده شد.
امامعلی رحمان ادامه دهنده آن ایده، آن آرمان، آن مسیر است.
زیرا تاریخ فقط گذشته دور نیست – نوری است که مسیر امروز را روشن میکند…
دوباره سالها، چهرهها و رویدادها مانند ابرهای گذرا در آسمان خاطره، جای یکدیگر را میگیرند.
در لوح افکار امامعلی رحمان، تصویری واضح پدیدار میشود – مردی جوان با لباس درویشی، در کنار حرم اسماعیل سامانی زانو زده، با قلبی پر از امید و چشمانی پر از آرمان.
فضا پر از سکوت است، اما این سکوت گویی پر از صدای قرنهاست.
او با صدایی که از اعماق جانش برمیخیزد میگوید: – جد بزرگم، به من نیروی تازه عطا کن تا بر دشمنانم پیروز شوم…
از اعماق سکوت قرنها گویی صدایی برمیخیزد:
تو کیستی که با چنین شجاعتی مرا صدا میزنی؟
من منتصر هستم… آخرین شعله خاموشنشدنی خاندان تو…
این گفتگو فقط گفتگویی بین دو شخصیت نیست، بلکه برخورد دو دوران است – گذشته باشکوه و امروز پر از آزمایش.
صدای منتصر میلرزد، اما ارادهای شکستناپذیر در آن احساس میشود.
او از زوال دولت، از خیانتها، از بیگانگانی که بر تخت سامانیان نشستهاند، سخن میگوید.
ناگهان فضا تغییر میکند.
فریاد اسماعیل سامانی همچون رعد طنینانداز میشود:
– آیا ممکن است دولتی که با خون دل ساخته شده است، به این راحتی فرو بریزد؟!
فریاد او گویی دیوارهای زمان و مکان را میشکند.
این دیگر یک گفتگوی معمولی نیست – این شورش تاریخ علیه فراموشی است.
اما رویدادها دوباره تغییر میکنند.
از دور، صدایی مانند طوفان صحرا برمیخیزد:
– من چنگیز هستم!
این فریاد با خود آتش، خون و وحشت میآورد.
شهرها مانند شمع ذوب میشوند، کتابها در آتش میسوزند و فرهنگ – این گنج نادر بشریت – زیر سم اسبان لگدمال میشود.
در میان این همه ویرانی، لحظهای عجیب رخ میدهد.
– در این کیسه چه داری؟ – چنگیز میپرسد:
– افتخار یک ملت… دیوان رودکی.
لحظهای سکوت.
و سپس دستوری که گویی بر قلب تاریخ خنجر میزند:
– آتش زنید!
شعلهها زبانه میزنند، اما آیا میتوان سخن را سوزاند؟ آیا میتوان اندیشه را نابود کرد؟
در میان این آتش و خاکستر، ناگهان پنج سایه در برابر صدها شمشیر قیام میکنند.
اینها مردان عادی نیستند – اینها نمادهای روح شکستناپذیر ملت هستند.
و در مقابل آنها، چهره تیمورملک مانند کوهی استوار ظاهر میشود.
– مرگ بهتر از اسارت است! – او فریاد میزند.
این فریاد مانند آتش از قلبی به قلب دیگر منتقل میشود.
در اینجا، نبرد فقط برای سرزمین نیست – برای شرف، برای هستی، برای بقای ملت است.
صدای شمشیرها خاموش میشود. گرد و غبار فرو مینشیند.
اما تاریخ متوقف نمیشود.
زبان باقی میماند.
فرهنگ باقی میماند.
آنها مانند رودخانه پنهان راه خود را پیدا میکنند، حتی زیر خاک و خاکستر.
و امروز، وقتی جادههای تاجیکستان مستقل، گذشته و امروز را به هم متصل میکنند، به نظر میرسد همه اینها داستان بزرگی را روایت میکنند – داستان ملتی که هزار بار زمین خورد و دوباره برخاست.
داستان ملتی که هرگز شکست نخورده است!
هر بار که امامعلی رحمان در جادههای جدید و قدیم کشور قدم میزند، گویی پیکر تاریخ در برابر چشمانش بالا میشود – کاروانهای بیپایان، که با زنگهای خوشآهنگ خود، روح زمانه را به حرکت در میآورند، در فضای خاطره در ردیفهایی سوسو میزنند.
از بدخشان و ختلان گرفته تا خجند، استروشن و پنجکنت، که زمانی در چهارراه جاده ابریشم قرار داشتند، صدای زنگها مانند نبرد نور با تاریکی طنینانداز بود.
به نظر میرسید باد داستان خود کاروانها را تکرار میکند و کوهها به گفتگوی آنها گوش میدهند.
پس از هزاران سال، به نظر میرسد که جاده دوباره بیدار میشود.
به ابتکار امامعلی رحمان، بزرگراهها دوباره به هم متصل میشوند – مانند شریانهای یک پیکر بزرگ، که کشور را با جهان و جهان را با کشور متصل میکنند.
این فقط یک جاده نیست. این ادامه نفس تاریخ است.
جاده گردنه انزاب، که امروزه یکی از مهمترین مسیرهای زندگی در کشور محسوب میشود، زمانی موضوع بحث در بالاترین سطوح سیاسی بود.
در فوریه سال 1947، در کرملین، باباجان غفوروف با جوزف استالین در مورد آینده تاجیکستان صحبت میکرد.
– او با آرامش اما قاطع میگوید: ما میخواهیم راهآهن از زرافشان تا دوشنبه بسازیم.
– این جاده از اهمیت استراتژیک برخوردار است…
جوزف استالین به نقشه نگاه میکند و سکوت میکند.
آن سکوت به سنگینی سنگ است.
– او میگوید: الان امکانی نیست…
– اول ویرانههای جنگ را بازسازی خواهیم کرد.
این سخن ها در هوا باقی میمانند، اما روی زمین، جاده بعدا توسط دستان خود تاریخ ساخته خواهد شد.
و امروز دیگر.
آن وعدهها، آن سکوتها، آن تأخیرها – همه در مسیر جدید شکل متفاوتی به خود میگیرند.
زیرا اکنون جاده از اراده قوی یک دولت سرچشمه میگیرد.
به نظر میرسد امامعلی رحمان هر قدم را به عنوان گفتگو با زمین میشناسد.
او به هر کوه، هر دره، هر سنگ گوش میدهد.
انگار که هم تاریخ و هم خاطره دارند.
جادهها در این زمان فقط جاده نیستند – آنها نمادهای استقلال هستند.
او مطمئن است: تاجیکستان با جهان همگام است، نه پشت سر آن، بلکه در کنار آن، با گامهای استوار و آرام راه میرود.
کوههای بلند که همیشه ساکت و بیحرکت هستند، امروز در حال تغییر هستند.
در پرتو خورشید، به نظر میرسد قلهها زبان خود را باز میکنند.
انگار سه کلمه بر سطح آنها حک شده است:
“تاجیکستان.
صلح.
وحدت”.
این یک نوشته نیست، بلکه نفس نور است.
هوا خود به خود آهنگ آرامی را میخواند.
و در آن آهنگ، نام یک کشور مانند آهنگ ابدی تکرار میشود.
امامعلی رحمان به آن قلهها نگاه میکند
– و در آن ارتفاع نه تنها کوهها، بلکه مسیر یک ملت را میبیند: مسیری که از تاریخ دور آغاز میشود و به آیندهای روشن منتهی میشود.
لحظاتی وجود دارد که تاریخ نفس خود را حبس میکند.
لحظاتی که سخن کم میشود… و سرنوشت سخن میگوید.
چنین لحظات بسیارنیستند.
اما وقتی فرا میرسند – ملت را آزمایش میکنند.
تاجیکستان چنین لحظهای را دید.
لحظه شکست…
لحظه آتش…
لحظه فروپاشی…
جنگ داخلی.
آن فقط یک جنگ نبود.
آزمایش برای وجود یک ملت بود.
خانهها می سوختند.
قلبها می شکستند.
امید خاموش می شد.
و فقط یک سوال وجود داشت:
آیا تاجیکستان باقی خواهد ماند؟
در این تاریکی – صدای گامی به گوش رسید.
یک نفر برخاست.
نه با ترس…
بلکه با مسئولیت.
نه برای خود…
بلکه برای ملت.
امامعلی رحمان.
او راه آسان را انتخاب نکرد.
زیرا راههای آسان ملت را نجات نمیدهند.
او راه دشوار را انتخاب کرد.
راه واقعی.
صلح.
وحدت.
نجات.
آن زمان، سکوت آسان بود.
اما سکوت به معنای تسلیم بود.
کنار رفتن آسان بود.
اما کنار رفتن به معنای از دست دادن دولت بود.
ترسیدن طبیعی بود.
اما ترس به معنای پایان تاریخ بود.
و او ترس را رد کرد.
رهبری یک مقام نیست.
رهبری آزمایش است.
آزمایش خرد و وجدان.
آزمایش شجاعت.
آزمایش انسان بودن.
و تاریخ یک چیز را ثابت کرد:
در لحظه دشوار و سرنوشتساز، هر رهبری باقی نمیماند.
او با مردم بود.
نه دور از مردم.
نه بالا از مردم.
در کنار مردم.
با درد مردم.
با امید مردم.
با سرنوشت مردم.
و امروز…
وقتی به تاجیکستان نگاه میکنیم – صلح را میبینیم.
ثبات را میبینیم.
زندگی را میبینیم.
اما باید بدانیم:
همه اینها تصادفی نیست.
این نتیجه انتخاب است.
این نتیجه شجاعت است.
این نتیجه رهبری است.
و در این مسیر – نام او باقی مانده است:
امامعلی رحمان.
نه تنها به عنوان یک سیاستمدار…
بلکه به عنوان یک نماد.
نمادی که یک ملت میتواند دوباره متولد شود.
نمادی که صلح ممکن است.
نمادی که وحدت در ساخته می شود.
امروز ما شاهد این حقیقت هستیم.
و با اطمینان میگوییم:
با چنین رهبری، تاجیکستان آینده روشن دارد.
اگر ملتی رهبر خردمندی داشته باشد – آن ملت از دست نخواهد رفت.
اگر رهبر با مردم باشد – آن ملت شکست نخواهد خورد.
و اگر رهبر برای ملت زندگی کند – نام او نه تنها در خاطرهها باقی خواهد ماند… بلکه در تاریخ نیز باقی خواهد ماند.
این قانون است.
قانون تاریخ.
قانون دولتداری.
قانون زندگی ملتها.
امروز ما شاهد این حقیقت هستیم.
نه در کتابها…
نه در سخن…
بلکه در واقعیت.
در آرامش کشور.
در ثبات دولت.
در امید مردم.
و این حقیقت ما را به این نتیجه روشن میرساند:
امروز تاجیکستان فقط گذشته ندارد…
بلکه فردای هم دارد.
فردایی که به ثبات متکی است.
به وحدت متکی است.
به خرد متکی است.
و در نهایت، یک حقیقت باقی میماند:
ملتها نه به قدرت خود…
بلکه به وحدت خود زنده میمانند.
و ملتی که وحدت دارد – هرگز از دست نخواهد رفت.
قلههای کوههای ما از پرتو خورشید تابان میدرخشند. گویی از شرار قلب پیشوای ملت، امامعلی رحمان و مردم نورجو و حقیقتجوی ما، از پرتو امور ساختمانی ویهن روشن شدهاند.
نور های حیاتبخش خورشید بر فراز قلهها، کلمات “تاجیکستان”، “صلح” و “وحدت” را با حروف طلایی ثبت میکنند و اطراف را روشن میکنند و پیامی روحبخش و الهامبخش در همه جا پخش میشود:
صلح چون خورشید تابان هر سحر،
می شود از کشور من جلوگر.
امامعلی رحمان با قلبی سرشار از شادی و افتخار به قلههای درخشان نگاه میکند و میاندیشد که تاجیکستان عزیز و مقدس ما همراه با خورشید جهان، به سوی مسیر بسیار دور میرود که آن را با هزارسالههای جدید پیوند خواهد داد.
سعیدمراد فتاح زاده،
دکترای فلسفه









جلسه شورای سران کشورهای مستقل مشترک المنافع برگزار شد
نشست مقدمات برگزاری اجلاس سران کشورهای مستقل مشترک المنافع برگزار شد
تاجیکستان میزبان نشست شورای سران کشورهای مستقل مشترک المنافع خواهد شد
Gallup: تاجیکستان از نظر امنیت، ثبات و اعتماد و اطمینان شهروندان به نهادهای اجرای قانون در رده اول قرار گرفت
تاجیکستان در فهرست ده کشور امن جهان موقع گرفت
نشست شورای نخست وزیران کشورهای مستقل مشترک المنافع در دوشنبه آغاز به کار کرد
نشست شورای نخست وزیران کشورهای مستقل مشترک المنافع در دوشنبه برگزار می شود
شهباز شریف: تغییرات اقلیمی مرز نمیشناسد و واکنشها به آن نباید محدود به مرزها باشد
معاون رئیس بانک توسعه آسیا: ما در حال کمک به حل مشکلات ذوب یخچالهای طبیعی و حفاظت از منابع آب هستیم
کنفرانس سطح بالای حفاظت از یخچالهای طبیعی توسط 500 روزنامهنگار داخلی و خارجی پوشش داده خواهد شد
کنفرانس بینالمللی سطح بالای حفاظت از یخچالهای طبیعی. توجه جهانی به یخچالهای طبیعی – از دوشنبه تا جهان
شوئنر ولفگانگ: جمهوری تاجیکستان پیشنهادکننده ابتکارات بزرگ است





